پری شب

عروسی

دوشنبه شب حنابندان دعوت داشتیم به همراه رضوان ،امیر، علی و اعظم جونم رفتیم . جای همگی خالی خیلی خوش گذشت کلی رقصیدیم . ماطرف داماد بودیم حنارو بردیم خونه ی عروس دستشون درد نکنه ترکوندن .اورگ اورده بودن خیلی عالی بود عروسم قشنگ بود برام حنا گذاشت . امیر و رضوان انقدر تو ماشین دست زدنو جیغ کشیدن گوشای من بیچاره داشت کر می شد خیلی خوش گذشت . دیشبم رفتیم عروسی فامیلارو دیدیم همه با هم می رقصیدن از جمله رضوان و امیر و بهناز و بهنوش که بچم بهنوش تبم داشت بمیرم براش مریض شده  .  الهی زود خوب شه .   خلاصه ساعت 12شب رفتیم دنبال عروس که بیاریمش خونه ی داماد اونجا هم کلی شلوغ کردیم . موقعی که پدر عروس اومد که...
2 مهر 1391

گذشت زمان

تا چشم به هم زدیم بزرگ شدیم ،تا چشم به هم زدیم روزای خوش جوانی گذشت ،تا چشم به هم زدیم ایام پیری رسید . بیائید قدر یکدیگر بدانیم که تاچشم به  هم زنیم فرصت با هم بودن تمام خواهد شد. قدر آئینه بدانیم چو هست         نه در آن روز که افتاد و شکست ...
29 شهريور 1391

جمعه

دیروز جمعه مورخ 24/6/1391به اتفاق خانواده رفتیم به گشت و گزار . تصمیم بر این شد که برای خریدن لوبیا سبز بریم امام زاده محسن (ع) به قول همدانیا امام زاده کوی . جاتون خالی این روزا هوا خنک شده و یه کمی هم سرد من و رضوان همراه با بهناز ، بهنوش ،بابک وافسان و مامان  رفتیم . علی و امیر نیامدن . برای رسیدن به مقصد از مریانج یکی از شهرستانهای کوچک همدان گذشتیم  . چشمتون روز بد نبینه همین که وارد شهر شدیم بوی سیر کل فضارو برداشت نفس کشیدن برامون خیلی سخت بود . بهنوش دیگه کلافه شده بود بیچاره مردمانش دیگه عادت کردن .خلاصه بد از مریانج وارد روستای سولان شدیم جای سرسبزی بود از اونجا به روستای موئجین رفتیم همه مسیر پ...
25 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پری شب می باشد