پری شب

داستان پند آمیز

1391/7/20 10:31
نویسنده : پری
197 بازدید
اشتراک گذاری

٢ تا دانه زیر خاک با هم صحبت می کردن ، اولی می گفت : من دوست دارم هر چه زودتر بهار از راه برسه از این خاک سیاه بیرون برم  ، رشد کنم ، شکوفه بدم ، شکوفه ها تبدیل به میوه بشه ، و  انسانها از میوه هام بچینن و بخورن و لذت ببرن .

دومی گفت  : من دوست ندارم بهار بیاد چه جوری از این خاک سیاه بیرون برم ، اگر هم رشد کردم شکوفه هامو انسانها می چینن ، شایدم شاخه هامو شکستند . می خواهم زیر این خاک بمانم .

بهار از راه رسید دانه ی اول رشد کرد و درخت تنومندی شد .

دانه ی دوم زیر خاک ماند ، یک روز مرغی در حال گردش در باغ بود و زمین را نوک می زد ناگهان دانه ی زیر خاک را پیدا کرد و در یک چشم بهم زدن قورتش داد.

نتیجه می گیریم که انسان باید رشد کنه و از مشکلات نترسه و گر نه مثل دانه ی داستان ما به دست مشکلات از پا در خواهد آمد.قلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مهتاب
20 مهر 91 10:39
سلام پری گلم شرمنده آخر هفته که میشه کارم زیاد میشه مطلب عالیییییییییی بود آموزنده


سلام نازنینم خوبی دخملی خوبه خسته نباشی مهربونم ممنون که اومدی
مهدی کوچولو
21 مهر 91 20:01
نباید از هیچی ترسید،واقعا ترس برادر مرگه


راست میگی گلللممم
مهدی
22 مهر 91 8:35
سلام آبجی
واقعا جالب بود داستانت


سلام مرسی داداشی
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پری شب می باشد